ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سیدمهدی قوام یک روز از مجلس روضه به خانه برمیگشته است. یکباره چیزی
توجهش را جلب میکند. میشنود که یک شخص هایهای گریه میکند. جلوتر
میرود و میبیند که در میدان شهر هیچ کاسبی نمانده به جز یک یخ فروش که
داد میزند:
آهای مردم! بیایید یخهای من را بخرید، این همه سرمایه من است، سرمایهام دارد آب میشود و از بین میرود.
وقتی سید آن صحنه را میبیند، همه یخهای آن مرد را میخرد و خودش هم
مینشیند کنار دست آن مرد یخ فروش و شروع به گریه کردن میکند. مرد یخ فروش
میپرسد: شما چرا گریه میکنی؟ سید میگوید: تو با این کارت چه درسی به من دادی. تو یخهایت داشت آب میشد این همه داد زدی و گریه کردی، من چه کار کنم که عمرم در گناه آب شد؟
حدیث نبوی:
پیامبر صلى الله علیه و آله چنان با هم نشینان رفتار مى نمودند که هیچ یک از آنان گمان نمى کرد کسى نزد آن حضرت از وى گرامى تر باشد.
عیون اخبار الرضا ج 1 ، ص 318